تبليغاتX
طلبه ای طالب یار
در گذشته ای نچندان دور
بنام خداي مهربان
 
 
 
يکي بود يکي نبود در سالهاي نچندان دور در گوشه از زمين مردمي بودند که زندگي بدوي و نيمه وحشيانه با اعتقاداتي خرافي داشتند
نوشيدنيشان از آبهاي گنديده و آلوده بود و بهترين غذاهايشان سوسمار و يا خون مخلوط با مقداري کرک و پشم شتر، قبيله هاي مختلف اين مردم هميشه بر سر مسائل جزئي در جنگ و کشتار يکديگر بودند اگر قبيله اي پيروز ميشد تمامي اموال و زن و دختر رقيب شکست خورده را صاحب ميشد و اينان براي اينکه دخترانشان به غارت نروند و باعث سرشگستگيشان نشوند با فکر محدود خود راه حلي پيدا کرده بودند راه حل اين بود چاله اي ميکندند اگر فرزند بدنيا آمده پسر بود ميگرفتندش و اگر دختر بود در همان چاله رهايش ميکردند تا در جنگهاي آينده نقطه ضعفي نداشته باشند
 
از ميان اين چنين قومي خدا فردي از پاکان را قرار داد و او را بسبب پاکيش به پيامبري برانگيخت
حضرت سالهاي سال با اين قوم سرسخت خشک مغز مدارا کرد و زحمتها کشيد
شهري در نزديکي بود که دو قبيله عمده آن اوس و خزرج هميشه در جنگ بودند حضرت اين دو گروه را آشتي داد و آنها هنگامي که طعم آشتي و صلح را چشيدند  حضرت را براي تشکيل حکومت و رهايي از دست توطئه ها و سختي ها به شهرشان دعوت کردند و نام شهر را تغيير داده و شهر پيامبر ناميدند
سالها گذشت و حضرت براي هدايت و رشد اين قوم زحمتها کشيد و خون دلها خورد 
تا اين قوم از اعمال وحشيانه و تفکر خرافي که داشت قدري دور شد
مردم خواستند که اجر و پاداشي به حضرت بدهند حضرت فرمود که از شما چيزي نميخواهم و اجر و پاداشم را خدا ميدهد
فقط به عزيزان و خانواده ام نيکي کنيد (که اين هم امر خدا بود نه خواست حضرت)
حضرت را با توطئه اي شهيد کردند و از او دختري به يادگار ماند دختري که ساکن شهر پدرش بود
اهل شهر براي عرض تسليت و عمل به تنها خواست پيامبر که نيکي به خاندانش بود آمدند؟
بله آمدند، چه آمدني! چه عرض تسليتي! و چه عمل به سفارش خدا و پيامبري!
 
و چه زود به اصل خود بازگشتند اين قوم
 
دختر نوجوان که در غم شهادت پدرش ميگريست جايي در شهر پدرش نداشت!
 
زيرا گريه هاي شبانه اش کام همسايگان را تلخ ميکرد تنها فرزند باقي مانده از نبي از مدينة النبي براي گريه به بيايان ميرفت و درمحلي دور به گريه و زاري ميپرداخت
او فقط از اين مردمي که پدرش نجاتشان داده بود نامردي و خيانت و خباثت ديد
 
                                       
دختر هجده ساله اي که از غم فقدان پدر و ظلم و نامردمي مردمان پير شده بود و حتي نميتوانست براحتي بگريد چنان نزد خدا ارزش و قرب داشت که اگر همسايگان ساکن شهر پدرش را نفرين میکرد ديگر اثري از آنان باقي نمی ماند در شبي که همه خواب بودند دست بدعا برداشته بود و همسايگانش را عوض نفرين دعا ميکرد "الجار ثم الدار"
و اين گوشه اي از درياي بيکران عظمت اوست که او سرور زنان عالم از ابتدا به انتها نموده است
دخت نبي در مدينة النبي چقدر غريب بود و هست
 
     شعری سروده حضرت علی علیه السلام

         "حبيب ليس يعدله حبيب                  و ما لسواه في قلبي نصيب"‏
            "حبيب غاب عن عيني و جسمي             و عن قلبي حبيبي لا يغيب"‏
         
دوست و یاری که همطرازش دوستی نیست
و کسی همانند او در قلبم جای ندارد
 
دوستی که از مقابل چشمان و از کنارم رفته است
هرگز از قلبم نخواهد نخواهد رفت
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط علیرضا کیش مهر  |